![]() |
![]() |
|
| در خلوت تنهایی |
|
این روزها دلم بهانه ی تو را می گیرد ! برای گریستن اشک ٬ برای سرم شانه ای استوار و برای دلم تاب را کم آورده ام . محبوبم مگر چقدر توان در من دیده ای که اینگونه به مسلخ هجرانم کشانده ای!؟ و بی مهابا تیغ بر سینه ام می زنی ؟! نارنینم تیغت را تیز تر کن .. .چرا که دیگر من درد از یاد برده ام و او شرحه کردن ... او شکافتن را فراموش کردو من تسکین را... او برنده تر شد و من مشتاق تر ... تیغت را تیز تر کن که دلم مهیای توست .. .اذان توست ...ملک توست .. تا نسوزم کی خنک گردد دلش ای دل ما خاندان و منزلش خانه ی ما را همی سوزی بسوز کیست آنکس که بگوید لایجوز خوش بسوز این خانه را ای شیر مست خانه ی عاشق چنین اولی تر است......
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 17:54 توسط مهران جاويد |
|
|
! هان ای ملکوت دلدادگیم بیش از این در بستر خاطراتم پرسه نزن ...این وحشی نازکدل را دمی به خود واگذار... ....چشمهایم این روزها بارانی است ...دلم دریا ایست که تمام وجودم را غرق یاد تو کرده زندگیم پر است از رویا های تو که شبانگاه دلخوشیم اقامه بر آنهااست این گفتن ها و نوشتنها همه و همه بیان دلسپردگی ٬ ...چه میگویم سر سپردگی من است ... تو که نذر دلم را می دانی ...تو که آبی چشمانم را خیسی گونه هایم را بارها دیده ای ... چشمانم را خوانده ای آنگاه که دلم هوای تو رادارد دیوانگی هایم را دیده ای زمانی که ... سودا زده ی چشمانمست تو می شود ...آخ چقدر دلم تنگ است برای آن نگاهای آسمانیت ...مگر می شود تو را فراموش کرد ؟ ...مگر می شود چشمانت را نسرایم ؟...مگر می شود آن دل عاشقت را ندید؟ ...مگر می شود آن دستان گرم را پس زد ؟ مگر میشود آن قلب تپنده ی سرشار از عشق و محبت را بر کناری نهاد ؟ تو چه می کنی با من ؟ مگر می توان نبودنت را تاب آورد ؟... ... آیا می شود بی تو رفت ؟ چگونه تو را بگذارم و بگذرم ... ... کاش میشدزمان را متوقف می کردیم ...کاش میشد بهار را نگه میداشتیم ...کاش میشد بهار را نگه می داشتیم ....کاش میشد نازنینم دستهایت را بگشا... ...چشمانم اذان توست .... آغوش بگشاسینه ام درانتظار توست ! دلت را بدلم بسپار٬دلم ارزانی توست ....دستهایت را باز کن چشمهایم را به تو می بخشم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم خرداد 1387ساعت 0:26 توسط مهران جاويد |
|
|
دوباره میازارد مرا....... سکوت کنج خانه ام......میازارد مرا....... به تو می اندیشم...... تنگ توام....تنگ یاد تو.....دل تو........وجود تو... راستی که دلتنگ توام. ........ ......دوباره سکوت فرا میگیردم....... ............آنقدر می فشاردم که فرصت اشک ازمن می گیرد............ خیلی وقت است که رخ نمی نمایی........... یا شایدم چشمان من نمی بیندت......... حتما" اینطور است....... و باز به تو می اندیشم....... اما اینبار بویت آرامم میکند...... ازجان بی جانم میکند......... مستم میکند...... در خودم می نگرم........ اشک مهر خاموشی بر لب سکوت زده است........... می گریم.... بی اختیار......... از سکوت رهایی یافتم........... با صدای ترکیدن بغضی که تو از درونم بیرون می کشی............. در آن لحظه من هیچم........ پستم ........ باد تکانم میدهد................ ثانیه از ساعت میگذرد و...... آدینه میشود.............. درونم می گوید........... شاید این جمعه بیاید ...... شاید................
m.javid |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 1:42 توسط مهران جاويد |
|
|
کاش بودی..کاش بیائی...ببینی....کاش.....کاش...... زندگیم در حسرت ای کاش ها تمام شد و چشمانم در حسرت نگاهت بی فروغ... پاهایم به دنبال ردپایت بی رمق گشت و روحم در انتظار گرمای وجودت سرد....
تا کی؟....لااقل تو بگو تا کی..... تا کی اشکانم را در تاریکی شب زیر بارن پنهان کنم...... تا کی نیمه شبها از خیال صدا کردنت چشم از خواب بگشایم ... و ناگه ببینم که هیچ کس نیست..... وفقط صدایت آمد و جان و دلم را با خود برد ....و چیزی برای زندگی برایم نگذاشت.... در آن هنگامه تا سپیده ی صبح سر به زانوان غم می نهم... و تصویرت را در خیالم تجلی میکنم..... اما مگر می شود؟... مگر می شود که فقط با نقاشی خیال تو زندگی کنم؟..... سرزنشم مکن... سرزنشم مکن اگر روزی گریان چشم از نگاهت بردارم و.......................
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 13:11 توسط مهران جاويد |
|
|
تنها که می مانم .... می شکنم .. در وهمی بی انتها و در انتظاری بی پایان... چشمان خیسم را چه کنم؟ به قلب خسته ام چه بگویم؟ وجودی مرا در خود گرفت و با خود برد و تمام کرد مرا... زهری در جام وجودم غمی در غروب چشمانم و... و اشک های من تا ابد ناتمام.......... m.javid
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 18:10 توسط مهران جاويد |
|
|
و چه ناگهان تمام شد آن همه خيال هاي عاشقانه و كسي صداي شكستن قافيه هاي نقره ايم را نشنيد ... و مهتابي كه در گذر از ثانيه ها دوباره به پاييز رسيد ... و در بي خيالي ترين روزهاي پاييزي حتي خورشيد بي رمق را هم ياد نكرد ... و ندانست !.. و ندانست كه ابر هم او را رحم نخواهد كرد .. آنگاه من ماندم و دلي كه از چيزي ساختمش كه خودم هم ندانستم چيست ! در جاده اي پا گذاشتم كه نمي دانم كدامين سو مي رود ... اما در جاده هم كسي مرا نخواند ... فقط شنيدم كسي گفت جاده به ان سوي بي سوي بيشه هاي رويا مي رود و من چه عاشقانه باور كردم ... و در آخر پشت تلخ ترين نگاهي كه ديده اي تمام شدم اشك شدم و چكيدم بر گونه اي كه روزي نقره اي ترين بوسه ها را كشف كرده بود ... و حال تنها از بوسه ها بوي مرگ و خيانت مي پيچد در فضاي دود آلود هوس ... پس كو بيشه ؟ كجاست آن همه رويا ؟ دست هايم خيلي وقت است كه رو به سوي تو دراز است و هميشه خالي مانده ... همه جا شب است ، هميشه شب بود ، تاريكي هرگز سايه اش را از سر تنهايي هايم كم نكرد ... اما انگار اين روزها از هفتمين طبقه ي آسمان آمده اي پايين جايي نزديك زمين كوچك ، دستهايم را دراز مي كنم سوي تو شايد رحمتت را باريدي و دست هاي كوچك و ناتوانم را خالي نگذاشتي ... سال هاست كه همه درها را بسته اي ... سال هاست كه دستهايم از آسمانت خالي برگشته به اين دنياي خاكي ...
خداوندا ديگر كجاي قصه را به انتظار پاياني باشكوه بنشينم ؟
مگر نه اينكه ما به رغم تمام نداشته هايمان ، همه چي را از تو طلب مي كنيم ؟
پس چرا به تمناي صادقانه و دردآلود و پر از گناهم ارزشي نمي نهي ؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 17:44 توسط مهران جاويد |
|
|
هستم......
همان تك پرستو اي كه از قافله مهاجران شهر عشق جا مانده ام همان كسي كه امروز لبانش با نامت و قلبش با عشق تو آشنا مي شود همان كسي كه روزي قلبش پرواز مهر و صميميت بود " ......ولي امروز رو به نابوديت است اكنون كه اين دست نوشته را مي نگارم درياي وجودم پر از ابرهاي تيره و تار است مي خواهم درباره كسي سخن بگويم كه آشنايي با او اندك زمان و كم است... کاش میشد در این دو روز زندگی در این دو روز زندگی بی رنگ بود مثل آب مثل خاک اما افسوس و صد افسوس که این گونه نیست و زندگیمان هزار رنگ است و دستانمان آلوده به رنگها... تو اگر می دانستی که چه زخمی دارد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 17:58 توسط مهران جاويد |
|
|
آنقدر دلتنگ چشمانت شده ام که بغض گلویم را چنان می فشارد و فرصتی برای رهایی می خواهد که اشک چشمانم را.... شاید باورش کمی سخت باشد ولی دستانم.... دستانم چنان سرد و بی روح شده اند که گویی دیگر خونی در آنها جریان ندارد آخر خیلی وقت است که انتظار گرمای انگشتانت را میکشند..... اما هیچ وقت این گرما را حس نکرده اند..... از آن لحظه که نگاهم به چشمانت دوخته شد تا به الان نفس هایم را می شمارم... با خودم می گفتم حتما" تعدادش از انگشتانم بیشتر نمی شود که میبینمت... ......اما افسوس ........ افسوس که از بی نهایت هم گذشته اند... دوریت هم چنان باعث افگار روحم شد که جانم به ستوه آمد... کسی را سرزنش نمی کنم زیرا تقصیر خودم است... آنقدر خویشتن را از دیدنت محروم کردم که قلبم چنگ به دامان کبریائی خداوند زد و نفیرش آسمان را در بر گرفت ... بی دلیل نکرده ام ....می خواستم چنان دلم تنگ رخسارت شود که لحظه ی دیدار پاکی وجودم را حس کنی ...باور کنی... پاکی نگاهم ...عشقم...روحم... می دانستم که اگر این را باور کنی حتما" خواهی آمد ...تا بی کران...تا عروج...تا ابد... در میعاد منتظرت می مانم ..... تنهایم نگذار...... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 18:52 توسط مهران جاويد |
|
|
ببین چه میگویم... چشمانم دیگر تاب انتظارت را ندارند.... آخر بس تمنای دلت را کشیده اند به ستوه آمدند... تمنای محبتت..تمنای وجودت...حضورت..نگاهت... صبح هنگام در آرزوی دیدنت با آنکه دلم نمی خواهد چشمانم را از رویای دیدنت در خواب بیرون میکشم... برای دیدنت لحظه ها را تک تک ...دانه به دانه ..به انتظاری سخت می شمارم... گاه آنقدر دلم تنگ تو و مشتاق دیدنت است که حتی فراموش می کنم جامه ی خواب از تن برهانم و جامه ی جامعه بپوشم... می بینی چقدر مرا مجنون و مست حضورت کرده ای ... و عقل و هوش مرا در همه ی لحظات از من می ربایی!! می آیم..نرم و اهسته..متین و با وقار ... دلم دنبال تو میگردد در حالی که چشمانم همه جا تو را می بیند... گاه امیدم به یقین تبدیل میشود و گاه به آرزوی دیدنت.. اما آنگه که به یقین میرسد از پیش در دل شک ندارم که می بینمت.. لحظه به لحظه نزدیکتر می شوم.. به سوی تو می آیم و شوق تو در دلم بیداد میکند.. نزدیک می شوی و نزدیکتر و هیجان من پریشان می شود و پریشانتر.. صدای قلبم را به درستی میشنوم...انگار جانوری وحشی است که از درون سرش را به دیواره ی وجودیم می کوبد و میخواهد مرا بشکند و بگریزد!!! حضورت را بر روی قلبم .. عقلم.. و در عمق فطرتم حس می کنم.... فقط تو را می بینم...جز تو همه کفند...دروغند... و با دوباره با عزمی راسخ تر به سویت قدم بر می دارم... باز می آیم و ....هر قدمم شیفته تر ..هر نفسم هراسانتر و وزن حضور تو لحظه به لحظه سنگینتر جرات پلک زدن ندارم...نفس در سینه ام بالا نمی آید.... سراپاحیرت..شوق..و اندکی به پیش متمایل... ناگهان ناخواسته سکوت بر پیکره ی وجودم سایه می افکند... یعنی اینکه رسیده ام... تمام من چشم به توست و تو تنها نگاه دوخته ای به پیش رویت..مقابلت..و مرا نمی بینی.. چقدر تحمل دیدار سنگین است..دیداری که در ان فقط من چشم شده ام نه تو!!! شانه های نازک احساسم و پرده های کم جرات قلبم دیگر تاب نمی آورند... از اینکه تو چشم نشدی می شکنند و فرو می ریزند ... اما باز فردا با امید بیشتری خود را برای لحظه ی دیدار آماده می کنند... ولی ترسی در دلم افتاده که نکند فردا هم مانند امروز......نه!!..امکان ندارد... |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 18:46 توسط مهران جاويد |
|
|
یا رب.......یا رب .......با توام یا رب ..........مگر نمی شنوی صدای مرا ......... اینبار طلبکارم......از تو میخواهم .... مگر نگفتمت که تاب امتحانت را ندارم..... مگر نگفتمت که دیگر شانه ای برای گریه کردن ندارم ............. آخر چرا گوشه ی خلوتگه ام را از من گرفتی؟؟؟........؟؟ میخواهی آشکارا دست به دامانت بیندازم و تمنایت کنم؟؟ میخواهی در پیش دیدگان همه اشک هایم را جاری کنم؟؟ باشد میکنم.. میخواهی خود خویشتن را رسوا کنم ....باشد میکنم.. میخواهی به همه بگویم خنده ای که بر لبانم خشک شده تلخ تر از زهر است؟؟ و در آخر در پیش همه بگویم که من گناهکارم؟؟.....باشد میگویم... اما سوالی دارم :آیا گناه من بزرگتر است یا عظمت بخشایش تو؟؟؟ جوابش را من میگویم:گناه من هر چه قدر هم بزرگ باشد در برابر بزرگی رحمتت پست و حقیر است و سر فرود می اورد.......... حال فهمیدی که چرا طلبکارم ؟؟مگر نه اینست که شانه را برای گریستن از من گرفتی؟؟ لا اقل خلوتگه تنهایی ام را از من نگیر تا بتوانم در آن فریاد زنم.. این را هم میخواهی بگیری خوب باشد بگیر.. اما گوشه ی آن خلوتگه را از من نگیر تا بتوانم سر بر دیوار گذارم و به جای شانه با او نجوا کنم.... این را هم میخواهی بگیری باشد بگیر..... اما پاهایم را از من نگیر تا بتوانم سر بر زانوانم بگذارم و گریه کنم...... این را هم میخواهی بگیری باشد مال تو....... اما تمنایت میکنم تنهایی ام را از من نگیر تا بتوانم در آن فریادت زنم.... این را هم میخواهی ؟؟باشد این هم مال تو... ولی التماست میکنم لااقل اشک چشمانم را نگیر.... میخواهم آنقدر زار زنم تا شاید او که به خاطرش چشمم را به راه دوخته ام به خاطر اشکانم بیاید .. شاید بیاید و دست به گونه هایم کشد... خیسی آنرا خشک کند.... اما کی و کجا وعده ی دیدار ماست؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 14:12 توسط مهران جاويد |
|
|
بـایـد امشب بـروم .
بـایـد امشب چـمـدانـی را که بـه انـدازهً پـیـراهـن تـنـهـایـی مـن جـا دارد ، بـردارم و بـه سـمـتـی بـروم
که درخـتـان حـمـاسـی پـیـداسـت ، رو بـه آن وسـعـت بـی واژه که هـمـواره مـرا می خـوانـد . یک نـفـر بـاز صـدا زد : سـهـراب ! کـفـش هـایـم کـو ؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مهر 1385ساعت 20:59 توسط مهران جاويد |
|
|
دوباره احساس میکنم بوته ی خشک تنهایی در دلم آن قدر بزرگ شده است که از یک طرف
مانند دشنه در وجودم ریشه ها دوانده و از یک طرف خارهایش راه گلویم را بسته است و اجازه نمیدهد بغض سنگینی که در گلویم نقش بسته است را بترکانم ....................... آری اینست تمام زندگی من بار الهی یا جانم بگیرو.... یا جانم بگیرو راحتم کن یا ایمانی دو چندان بر من ببخش تا توان تحمل داشته باشم.......میگویند عزت نزد توست هر که را که بخواهی عزیز میکنی و هر که را که ن خواهی ذلیل......نه آنقدر به دیگران اجازه میدهم که ذلیل بشمارندم و نه آنقدر به خودم اجازه میدهم که نزد تو خودم را عزیز بشمارم ...........بین این دو اسیر شده ام یا نجاتم بده و یا چنان بمیرانم که از این غریبانه ها راحت شوم چون دیگر نمیتوانم .......... واقعا" نمیتوانم.......... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 12:11 توسط مهران جاويد |
|
|
دوباره دلم غمگین و خرمان است آنقدر محکم میکوبد سینه ام را دادش زنم اما جوابی نشنوم مهران جاوید |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 12:15 توسط مهران جاويد |
|
|
برای گریستن ، اشک و شانه و تاب را کم آورده ام به یکباره!!! مگر چقدر توان در من دیده ای بی منتهای ناب!!! که اینگونه به مسلخ هجران می کشانی ام ؟!! مگر چند بار میشود بی صدا ترک خورد و شکست و دم بر نیاورد؟؟؟ این تیغ بی رحم هجران آنقدر زخم زد بر این دل زار که دیگر کند شد تیغه پر زهرش!! او تیزی از یاد می برد و من درد !!! او بی اثر شد و من شرحه شرحه ...؟؟؟!!! پر پروانه شکستن هنر انسان نیست !!!! هست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ !!!!!!!! ؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 12:43 توسط مهران جاويد |
|
|
من ازين پس به همه عشق جهان ميخندم به هوس بازي اين بي خبران ميخندم هرکه آرد سخن از عشق به آن ميخندم خنده من از گريه غمگين تر است کارم از گريه گذشته است به آن ميخندم.
بخواب اي برگ
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 12:28 توسط مهران جاويد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
نفرین به من... خچاریها رها چون باد خزان تاریک وب سایت بنیامین قصه بی سرو سامانی من! رامین عاشقانه تر عاشقانه ها آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
| پیوندها |
|
کد آهنگ وبلاگ بهترین آهنگ های ایرانی عشق پنهانی طرقبه شهر خاطرات آبی... ونوس عشقو درویشی |
|
RSS
|